تبليغاتX
نسبیت و تناسخ

نسبیت و تناسخ

دانیال فدایی

میان دره های تنهایی خویش

می بینمت آنگونه که

 خودم نمی بینمت

ای قطره باران که بر دستان منی

که بر سوزن های کاج می آویزی

بر پنجه های افرا میلغزی و

بر گیسوان بید می گریی

می بینمت آنگونه که

 خودم نمی بینمت

اسب های تنهایی ام

 بر دشت یله داده اند

بر سبزه زاران

 می بینمت آنگونه که

 خودم نمی بینمت

بر گردنه های آفتابگیر تنت

شبی را بیتوته میکنم

و صبح دمان

 با اولین دشنه خورشید

در خون خود میغلتم

ای قطره باران

می بینمت آن گونه که

 خودم نمی بینمت

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 3:4  توسط دانیال  | 

درست در همان سال های اول ورودم به بهشت بودکه متوجه شدم

 خانه ای که برایم تدارک دیده اند از سنگ وچوب است(داستان

در بخش ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 0:37  توسط دانیال  | 

شعر

چونان مرگ بر پایم میپیچد

بالا میرود سراپای وجودم راچون بنایی کهن در بر میگیرد

شیره جانم را میکشد

تفاله ام را بر خاک مینهد

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 22:20  توسط دانیال  | 

دیونیزوس بر سر چاهی نشسته

سنگ در چاه می اندازد

گله در دور دست به طمع علف پا بر سینه کش می کوبد

و رئیس جمهور همچنان خطابه های آتشین میدهد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 4:19  توسط دانیال  | 

راستی بپرس تهران هنوز سرفه میکند؟

و اتوبوس های غرب هنوز خجالت میکشند؟

هنوز پستانهای تئاتر شهر شیر میدهند؟

تا اطلاع ثانوی تماس با گربه ها ممنوع...ایییست!! «کارت پایان خدمت داری یا محصلی؟»

تا اطلاع ثانوی شاعری ممنوع...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 21:3  توسط دانیال  | 

اگر خوابم برد در مهتابي را باز بگذار

شايد تصميم گرفتم دوباره بيدار شوم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 21:53  توسط دانیال  | 

ایکاروس یا طرقه چه فرقی میکند

حالا که

 خورشیدی برای نزدیک شدن نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 2:5  توسط دانیال  | 

زمانی تی را بتان شهر میسرودند

نام لای سبزه ای خانمی سوار شد

در ابر ها ایمان تمام کمتر شاید

برکه ارغوانی زبر جد میشود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:29  توسط دانیال  | 

خاطره ای تلخ از سفری دور
کسی در ترمینال بالا آورده بود
اینبار من در قطار ماندم و ایستگاه رفت...
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 20:54  توسط دانیال  | 

باد برگها را با پرتگاه تقسیم کرد
باد ابر ها را با پرتگاه تقسیم کرد
باد مرد را با پرتگاه تقسیم کرد
پرتگاه باد را با خودش تقسیم کرد!
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 20:53  توسط دانیال  |