میان دره های تنهایی خویش
می بینمت آنگونه که
خودم نمی بینمت
ای قطره باران که بر دستان منی
که بر سوزن های کاج می آویزی
بر پنجه های افرا میلغزی و
بر گیسوان بید می گریی
می بینمت آنگونه که
خودم نمی بینمت
اسب های تنهایی ام
بر دشت یله داده اند
بر سبزه زاران
می بینمت آنگونه که
خودم نمی بینمت
بر گردنه های آفتابگیر تنت
شبی را بیتوته میکنم
و صبح دمان
با اولین دشنه خورشید
در خون خود میغلتم
ای قطره باران
می بینمت آن گونه که
خودم نمی بینمت